یک نفس عمیق می کشم ، نه انگار این فضای تنگ سینه خیال باز شدن ندارد از صبح یک چیزی روی سینه ام سنگینی می کند.دستم را گذاشته ام زیر چانه ام و به عکس خندانش با دو دندان نمایان و چشمانی تنگ و موهایی که از پشت گوشهایش بیرون زده خیره شده ام...دلم ضعف می رود نفسم بند می آید با خودم فکر می کنم یعنی چی؟ یک ساله شدی؟ نه باورم نمی شه... این همه زود گذشت یعنی؟ من هنوز از بوی سکر آور نوزادیت خالیم هنوز گرمای سوزان نفسهای تندت را خوب روی گونه هایم احساس نکرده ام.هنوز در حسرت روزهایی که در بطنم می غلطیدی و تپش های نبض گونه ات بهترین موسیقی درونم بود یاقی مانده ام ... به همین زودی یکساله شدی؟ راه افتادی؟ مرد شدی؟کم کم می خواهی جدای از من بخوابی؟ چگونه می توانم متوقف کنم این زمان لعنتی را؟عکسهایت را فیلم های نوزادیت را مرور می کنم نه حتی اینها هم نمی توانند لذت لحظه لحظه هایی را که بر من گذشت ثبت کنند . لذت اولین باری که در آغوشت کشیدم بیمارستان را می گویم همان شبی که در اوج خستگی و هپروت نوزاد 2700گرمی را با آن چشمان باز و نگاه خیره اش به من سپردند تا از شیری که حتی نمی دانستم وجود دارد سیرابش کنم، همان لذتی که در اولین شبهای حضورت ، وقتی همه در خواب بودند از ولعت برای خوردن و درآغوش ماندن نصیبم می کردی،لذتی که جمع می شد در چشمان گرسنه و حریصم وقتی به تماشایت می نشستم و اشک می شد و می غلطید دور از چشمان همه دنیا، لذت انتظارهای شبانه در مطب دکترها و رسیدن به اینکه هرآنچه که باشی برای من یکدانه ای و عشقم به تو تمام نشدنی است، لذت شنیدن اولین اصواتی که از دهان زیبایت بیرون می آمد برای همه بی معنا بود و برای من سخن عاشقی، لذت زل زدن در نگاههای آشنایی که انگار او نیز مرا می شناخت و تمنایش فقط نوازشی بود وبس. لذت نشستن تو در دامن من با آن بوی عجیب کله ات که انگار از هر شرابی مست کننده تر بود لذت دیدن اولین نشانه های حضور یک مروارید سفید روی دندانهایت لذت غم نبودنت دوریت و اشک هایی که دور از همه هرجا که می شد بی اجازه میریختند و ندیدنت را کمی فقط کمی آسانتر می کرد.لذت نگاه کودکانه ات به مادری که خسته بر می گردد وخستگیهایش محو می شود همه، وقتی که می بیند کودکی با 75سانت قد ایستاده بالای پله ها و صدا می زند ماما و شوق چشمانش قلب مادر را می فشارد.لذت خواباندنت لذت دیدن غذا خوردنت شیطانیهایت رقصیدنت کنجکاویهایت یاد گرفتن هایت نفس کشیدنت قد کشیدنت و تلاشهایت برای راه رفتن...
تو در این روزهایی که گذشت به جز لذت هایی که هرگزنمی شناختمشان برای من چه داشته ای؟
باورم نمی شود نه شاید هم نمی خواهم باور کنم که تو داری بزرگ می شوی.ولی یک چیز را می دانم و خوب باور کرده ام که تو رشته ای هستی که مرا به این دنیا تا ابد پیوند زده ای رشته ای که عشق مرا به پدرت جاودانه کرده ای با حضورت ، مقدسی برایم چرا که بزرگ شده ام با بودنت، معنی پیدا کرده ام و چه حضور با عظمتی دارم در این هستی با تو...
تولدت مبارک عزیز نازنینم
به تو هم تبریک می گویم به تو که در این یکسال و اندی که با ما بوده است لحظه به لحظه در کنارم بوده ای و آغوش گرم و بازوان گشوده ات همیشه پناه و مامنی برای خستگیهایم بوده لذت هایم با حضور توست که چندین برایر می شود.بدان که هر لحظه که می گذرد بیش از همیشه به تو محتاجم. تولد پسرکمان بر تو مبارک باد.
پی نوشت:لازم به توضیح است که این پست به دلیل پاره ای مشکلات اندکی دیرتر از آنچه باید پست شد.
این روزها خوشبختانه همه خستگی هایمان ناشی از رفتن به عروسی و خوش گذرانی است.پسرکم بزرگ شده، آقا شده موقعیت ها را درک می کند و من هر لحظه بیشتر عاشق این همه درک و کمالاتش می شوم.قبل از شروع نامزدی عموی دارا، هرچند مادرم بود و لی کمی نگران بودم که نکند مثل نامزدی خاله اش سر ناسازگاری بگذارد و مجبور شوم تمام مدت او را در آغوش بگیرم،دوست داشتم مثل قبل از آمدن دارا، با آسودگی برقصم مگر چند بار در سال چنین فرصتی برای شادمانی و تخلیه انرژی هایمان رخ می دهد؟خوشبختانه خان والا هم در آن مهمانی و خصوصا در عروسی شب جمعه سنگ تمام گذاشت. اول نامزدی از صدای ارکستر کمی ترسید ولی بعد از آن یا بغل مادرم مشغول خوردن میوه بود یا با مهمانها خوش و بش می کرد و یا در خواب بود و عروسی هم که آنقدر رقصید و هیجان زده بود که اگر چند ثانیه ای موزیک قطع می شد با عتاب گروه موزیک را سرزنش می کرد.خلاصه کلام اینکه حسابی حال داد این خان والا.ما هم که خصوصا در نامزدی برادر شوهرمان دلی از عزا درآوردیم و تا جایی که جان در بدن بود رقصیدیم. یادم می اید تا همین چند سال پیش شکل عروسی ها و جشنها خیلی متفاوت بود اینقدر موقع رقص همهمه نبود. حالا مراسم های ترقص شبیه به دیسکوها شده. نور کم. نورپردازیهای عجیب و غریب و مهیج،دود و بخار و موزیک های پاپ ومهیج. همه حواسشان به خودشان است ، کسی از مهمانها برای رقصیدن خواهش نمی کند و هر کس بخواهد داوطلبانه می آید وسط ،خسته که شد میرود. پدر و مادرها و بزرگترها خسته شده بودند نور و صدای موزیک کلافه شان کرده بود. خمیازه می کشیدند. نمی دانم زمانی که بچه هایمان بزرگ شوند اوضاع چگونه است ولی این را می دانم که اصلا دلم نمی خواهد که در مراسم عروسی پسرم کلافه یا خسته باشم.فعلا که از این تغییرات لذت می برم و به اندازه ی دهه شصت و هفتادی ها لذت می برم تا آن موقع هم خدا بزرگ است شاید توانم کمتر شده باشد ولی دلم شادتر...
امروز از اون روزهاست که حسابی احساس متفاوت بودن و تنوع می کنم. فکرهای خوب می آد سراغم . آخه موهامو رنگ کردم اونم چه رنگی؟ بلوند برای اولین بار تو زندگی...خدا خیر بده آرش رو اینقدر گیر داد تا بالاخره کم آوردم الانم خیلی راضیم هیچی هم که نباشه اصلا هم بهم نیاد ولی به این حس های خوب و رضایت آرش می ارزه. همش با خودم تصمیم می گیرم که آرایش کرده می گردم فلان لباسم رو می پوشم به وضع فعلیم میآد و خیلی فکرهای بی ربط دیگه مثل رفتن به پارک جمشیدیه و کوهنوردی و شروع کردن دوباره اسکیت و خوندن کتابهای جدیدی که شدیدا بهشون احتیاج دارم ولی دارن توی کتابخانه خاک می خورن... دیشب که دارا خوابید به آرش گفتم که دلم براش تنگ شده راست می گفتم... هر روز پیشم بوده ولی خوب اونقده مشغولیم و بدو بدو می کنیم که حتی خیلی همو نمی بینیم ، مخصوصا این یه هفته. بهش گفتم دوست دارم فیلم جدید حاتمی کیا رو ببینم بعد از ماجرای سینمای اخیر هیچ رقمه راه نداره با دارا بریم. گفتم یه روز دارا رو میذاریم یه جایی و با هم می ریم. دلم از این حرفی که زده بودم لرزید...آخه بابا من و آرش از وقتی دارا اومده هیچ جا تنهایی نرفتیم ،رفتیم ولی یا خرید یا سر کار یا مهمون داشتیم دارا رو اومدند بردند تا ما به کارمون برسیم...آخه چرا بهم گیر می دی چرا دچار عذاب وجدانم می کنی خوب ما هم حق داریم چی می شه هی اون گوشه نشستی میخ می زنی که تو که عاشقش بودی یه لحظه هم از اومدنش ناراضی نبودی سر کار هم که می ری نصف روز ول و ویلونش می کنی خونه مامان بزرگ هاش وقت تفریح هم که می شه تنهایی؟! آره با توام که همش تنم رو می لرزونی با این غرغرهات ... چته؟ می خوای یه کاری کنی لذت تنها بودن با آرشم رو یادم بره اصلا به تو چه مربوط از لج تو هم که شده همین روزها یه برنامه می ذارم و دست آرش رو می گیرم(حالا کی از پس وسوسه های دل اون بر بیاد؟!)و می ریم بیرون ولگردی، عشق و حال تا تو باشی که دفعه دیگه طرف منو بگیری آخه تو دل منی یا دارا؟
یعنی این عذاب وجدانه خوبه یا بد ؟ من که نفهمیدم ولی خداییش دلم بدجوری هوس خوش گذرونی تو این هوای پاییزی بدون بچه و با تو رو کرده. این بار با توام آقای همسر خان،حواست با منه؟
پی نوشت:می خوام تعداد روزهای خوب و بد و بی تفاوتم رو تو یه سال بشمارم. مطمئنم تفاوت معنی داری بین روزهای خوب پاییز با روزهای سایر فصول وجود خواهد داشت.پاییز عزیز دوستت دارم که حال مرا خوش میکنی.
وای چه عشقی داره مادر بودن چه صفایی داره و چه کیفی داره که تو می فهمیش. حال می کنی از چی ؟! از یه چیزایی که تا دو سال پیش اصلا تو مخت نمی گنجید باورت نمی شد که بهشت رو تو به وجود می آری و به ثمر می رسونی الان نزدیک یک ساله که بهشتم رو ساختم ... یه گوشه بهشت می شه رختخوابت ... وقتی نفسهای گرم یه پسر موبور که کله ات رو می چسبونی به کله اش صورتت رو می سوزونه . وقتی خوابه و تمام سعیت رو می کنی که هرچه نزدیک تر بهش بخوابی تا اون دست و پاهای گرم و مخملی نوازشت بده دلت می لرزه دوست داری نخوابی نگاهش کنی آخه حیفیت می آد می دونی این روزها می گذره هنوز هیچی نشده داره یه سال می شه بزرگ می شه دیگه دوست نداره تو رختخوابت بخوابه بهت بچسبه به مژه های فر و بلندش نگاه می کنی دستات رو می بری زیر پتو و سعی می کنی پاهاشو بگیری چشماتو می بندی تمام وجودت جمع می شه تو یه نفس که پرش کردی از بوی زیر گردنش و حبسش کردی تو سینه ات...خوابم می بره با صدای یه غر غر دلنشین بیدار می شم یه آدم کوچولوی فینگیلی دهنش رو باز کرده و مثل جوجه دنبالت می گرده بوی شیر که به مشامش می خوره هول می کنه و با چشمای بسته پیداش می کنه شروع به مکیدن که می کنه نفسش به شماره افتاده کم کم آروم می گیره کیف می کنم ، از خوشحالی دلم می خواد هوار بزنم خواب چیه زندگیمو واسه لذت این لحظات میدم یه کم که خورد یه گاز کوچولو با اون دندونهای ریزه اش که حالا 6 تا شدند می گیره و با یه چرخش نرم پشتش رو می کنه به من ، صورتمو فرو می کنم پس کله اش عرق کرده موهاش خیسه نفسم بند می آد عطر سکر آور بدنش مدهوشم کرده دوباره خوابم می بره...
این روزها ملوسی شده بیا و ببین از خواب که پا می شه نفسمون براش بنده باید حسابی ماساژش بدیم بوس بوسیش کنیم کلی کش و قوس که آمد لبخند ملیح که تحویلمون داد رضایت می ده که پاشه. حرفامون رو می فهمه و چه لذتی داره. با ایما و اشاره و کلمات نامفهوم حرفشو بهمون می فهمونه. نه روخوب می فهمه و گوش می ده .چشم و دهن و دماغ رو می شناسه و با انگشت اشاره کوچکش اونها رو نشون می ده. اگه بهش اخم کنی چنان خنده هایی تحویلت می ده که صددرصد پشیمون می شی و واسش ضعف می کنی. به محض اینکه پمپرزش رو کثیف می کنه می آد سراغت و حسابی بغلت می کنه و تا نبریش دستشویی دست از سرت بر نمی داره. شبها که کنار هم دراز می شیم براش قصه می گم تا حالا حوصله گوش کردن نداشت ولی چند شبیه که با اون چشمای شفاف و مردمک خط خطیش زل می زنه و گوش می ده می خنده و بهت انرژی می ده...
درخت زندگیمون ثمر داده ، باورت می شه ؟ به بار نشسته میوه اش داره یکساله می شه...چه لذتی داره به ثمر نشوندنش چه کیفی داره این زحمت ها... باورت می شه من و تو به این کودک معصوم زندگی دادیم . داریم کمک می کنیم ناتوانایی هاشو به توانایی تبدیل کنه روزی که دوتایی تو خونه با یه نوزاد کوچولو تنها موندیم رو یادته؟ ما رو ترسونده بود هردو تامون دست و پامون رو گم کرده بودیم ولی به روی خودمون نیاوردیم ما تونستیم... داره از ما یاد می گیره ما لذت زندگی رو براش فراهم کردیم خدایا شکرت باورم نمی شه که تا حالا از پسش براومده باشم به عقب که نگاه می کنم می بینم همش خوشی بوده و کیف. عشق کردم لذت بردم حال کردم چقدر این یه سال و اندی از وقتی لونه کرده تو دلم بهم خوش گذشته سخت بوده ناخوشی هم داشته ولی من فقط لذت بردم الان دیگه فقط دیونه اون دست و پاهای نرم و قد فینگیلیشم و همه وجودم رو توان خواهم کرد برای ادامه راه ، برای بارور شدنش به ثمر رسوندنش بدون عشقش من هیچ بودم هیچ....
دارا کم کم داره راه می افته خودش می ایسته و یه قدم هم لرزان برمی داره و وقتی متوجه می شه که چه کار مهمی کرده می نشینه و برای خودش دست می زنه. شکمش رو می چسبونه به یه تکیه گاه و وقتی ایستاده از دستاش استفاده می کنه و دست می زنه. تلاشش منو به هیجان می آره...بازی کلاغ پر رو بلده و مخصوصا از قسمت دست زدنش که می خونیم دارا که پر نداره خیلی خوشش می آد و سریع می ره سراغ همون قسمت.تمام کابینتها رو می تونه باز کنه و جای وسایل رو بلده و اگه مثلا گوشت کوب رو توی کشو پیدا نکنه منو با عتاب صدا می زنه.برای دست یابی به باطری های کنترل آنهارو روی زمین می کوبه یا پرتشون می کنه. یکی دو بار ضبط رو با صدای بلند روشن کرده و ترسیده و حالا هر وقت ضبط رو روشن می کنه قبل از شنیدن صداش به سرعت برق در می ره و می آد تو بغلم. وقتی می ترسه و قلبش مثل گنجشک می زنه دیوانه می شم دلم می خواد همه وجودم رو برای یه لحظه احساس امنیت بخشیدن بهش فدا کنم.حسابی شیطون شده خودش از روی تخت و مبل می تونه بیاد پایین. ددر رو حسابی می فهمه و با هرکسی که لباس بیرون تنشه راهی می شه.باورم نمی شه کم کم داره یک ساله می شه چه زود گذشت می دونم دلم واسه لحظه به لحظه این روزها تنگ میشه...
این روزها دلم بدجوری گرفته دلم واسه خودم تنگ شده بوی پاییز می آد و من بدجوری هوایی شدم.دلم واسه قدم زدن روی برگها واسه بی مقصد رفتن زیر بارون واسه رفتن به کوه واسه گریه کردنهای الکی از شوق و برای خیلی چیزهای دیگه تنگه... خدار رو چه دیدی شاید یه چند سال دیگه دارا که بزرگ شد بدش نیاد گاه گاهی با مامانش بیاد الواتی .با هم دیگه قدم بزنیم زیر نم نم بارون روی برگهای بارون خورده پارک داوودیه برای هم شعر بخونیم و بی اینکه احساس مادر و پسری کنیم از وجود هم لذت ببریم. خدا رو چه دیدی شاید پسرکم پای خوبی برای دیوانه بازیهای مادرش شد...
خیلی وقت بود دلم می خواست بنویسم چند بار هم شروع کردم ولی نوشتنم نمی آمد.نمی دونم چرا ولی خیلی خموده ام. خسته ام . بیشترش مال کم خوابیه ،درست و حسابی نمی خوابم. شبها بعد از افطار انگار تازه اون روز شروع می شه تا می آییم بجنبیم واسه خواب ساعت 12 است و تا شازده خان والا رضایت به خوابیدن بدند اونم بعد از تلاشهای فراوون و پشتک زدن روی مادر خسته و کوفته ، شیر خوردنهای وافر به روشهای محیر العقول و یه سری غرولند ساعت 1 می خوابند. تا صبح هم که یه هفت هشت باری پا می شن.اوضاع احوال خونه رو هم که نگو اسباب بازیها و لباس های نشسته از در و دیوار می بارن.رو کابینت ها کف آشپز خونه زیر مبلها پر از ظرف های کثیفه.لباسامون که از فرط خستگی توان آویزون کردنش رو نداشتیم ولو رو مبلها یخچال یه چند ماهی می شه تمیز نشده پره از چیزهایی که عمرا بخوریمش و هفته هاست که همونجا گیر کردند و حس یا وقت اینکه دور ریخته بشن نیست کشوها همه به هم ریخته و گوشه کنار خونه خاک فراوون. خلاصه چی بگم خواهر صد رحمت به خونه ای که سالها رنگ زن ندیده...
دلم می خواست از نبودن دو سه روزه آرش بگم از اینکه چقدر دلتنگش شدم از اینکه دلم واسه همین خونه ریخت و پاشمون چقدر تو همین مدت کوتاه تنگ شده بود و حتی تو جایی که یه روز محل آرامشم بود و در کنار اونهایی که این همه دوستشون دارم هم احساس آرامش نداشتم. ولی نشد ، یه چیزهایی شد که اصلا یادم رفت تاریخش گذشت....
میون این همه به هم ریختگی خستگی دلتنگی و دلخوری اما یکی هست که هیچ کاری به این کارا نداره و با اون چشای براق و دست و پاهای کوچولوش همه جا رو گز می کنه و دنبال کشفیاتش. یه مدت سرش به تاب و موشیش گرمه و لحظاتی با یه دونه برنج که رو زمین کشفش کرده حال می کنه. جای گوشت کوب و هاون رو تو کابینت های خونه خودمون و مامانم بلده و روزی چند بار می ره سراغشون و کف آشپزخونه رو حسابی می کوبه. کابینت خودش رو خوب می شناسه . و ساعتها با نمک دونها و ظرفاش مشغوله. موش فلزیش که راه می ره و چراغاش روشن خاموش می شه رو زیر مبلها و تو اتاقها دنبال می کنه و هروقت که دلش می خواد روشن و خاموشش می کنه. خیلی تمیز یه تکه نان یا موز رو با دستهای کوچکش تکه تکه می کنه و همشو می خوره.وقتی بهش می گی سلام کله شو دو سه باری به سمت پایین تکون می ده. این روزها یه چند ثانیه با زور زحمت و تشویقهای دیوانه وار ما روی پاهای کوچکش می ایسته.ساعت نزدیکهای 1 ظهر که می شه می ره نزدیکیهای در ورودی خونه مامانم و به آیفون نگاه می کنه وقتی مامانش رو می بینه لبخندش بند دل مامانه رو پاره می کنه.دیگه طاقت نداره، نه ، اجازه نمی ده دستاشو بشوره یا لباسشو در بیاره باید بغلش کنه بچلونش بوش کنه و در عوض اونم تا اونجایی که می تونه دهنش رو باز می کنه دماغ و دهن و لپ های مامانش رو می کنه تو دهنش با او دندونهای کوچکش اونها رو نوازش می ده و بوسه هایی می کنه از مامانه که هیچ طعمی تو این دنیا جاشو نمی گیره خستگیهاش رنگ می بازه دلش پر از شادی می شه دوست داره تو همین لحظه ها بمونه و هیچ جا نره. بی خیال کارهای مونده اش و خستگی تنش بشه...آره بابا اون مامانه منم و دارا پسرکوچولوی دلربای من .خوش به حالم با این عشقی که تو زندگی دارم.بی خیال خستگی و ریخت و پاش و دلخوری ... خدایا واسه این موجود زندگی بخش روزی چند بار بگم شکر؟
باز هم این شبها و روزهای قشنگ اومدن...سحرهایی که دل آدم رو می بره به یه جای دور یه جایی که دلت می لرزه، چشمات پر از اشک می شه،بغض راه گلوتو می بنده ،دلت می گیره پر می شی از حرفهای نگفته ای که دلت می خواسته بگی و این همه سال اومده و رفته ولی باز هم نگفتی، روزهایی که یه جور عجیبی حالت خوش ِ ... یاد روزهای گذشته یاد روزهای نیومده یاد چیزهای خوبی که روحت رو آروم می کنه باز هم این روزها اومدند. خدا رو شکر می کنم که هستم و این روزها رو می بینم. انرژی این لحظات برای من با بقیه مواقع واقعا فرق می کنه. احساس می کنم که یه ماده انرژی زا تو وجودم تزریق می کنند.خدایا شکرت که من هنوز هم هستم و احساس می کنم این همه زیبا رو در درونم....
پارسال هم مثل امسال من محروم بودم از روزه گرفتن. یه کوچولویی که نمی دونستم چه شکلیه تو دلم وول می خورد.سحرها ما با هم بیدار می شدیم. وقتی بابایی خواب بود تلویزیون رو روشن می کردیم. سحری آماده می کردیم و به دعا هایی که پخش می شد گوش می دادیم آروم و بی صدا دوتایی اشک می ریختیم دعا می کردیم بابا رو بیدار می کردیم. وقتی بابا سحری می خورد من بلند بلند قرآن می خوندم و دستم رو روی شکمم می کشیدم و تو می چرخیدی می رقصیدی می خندیدی ...من با تمام وجودم احساس می کردم من و تو یه حس داشتیم یه حس مشترک...
امسال دلم بیشتر از پارسال می گیره توآمدی این بیرون ،تو این دنیا و من عاشق اون شکلت شدم ... با اون صورت زیبا و معصومت با اون چشمای پر از حرفت شدی تمام دنیای من. هیچ وقتی برای من نمونده تمام لحظاتم پره از تو ...به سحرها فکر می کردم به زمانی که شاید بشه لحظاتی خلوت کرد روزه که نمی شه گرفت حداقل دعایی ،قطره اشکی دور از نگاه کنجکاو و زیبای تو که سرک می کشی تا از همه احساساتم سر در بیاری و تا لبخند نزنم بی خیال نمی شی ...ساعت رو کوک کرده بودم برای چهار و نیم صبح نمی دونم زنگ زده بود یا نه با گریه تو از خواب پریدم ساعت 5 بود با هول آرش رو بیدار کردم و تو رو زدم زیر بغلم و پریدم تو آشپزخونه.غذا رو درآوردم .چشمات بسته بود گریه می کردی با دستای نرمت می زدی رو سر و صورتم برگشتم تو اتاق در رو بستم. تا بخوابی و برم بیرون اذان رو گفته بودند. داشتم جمع و جور می کردم که صدای نق نقی منو باز کشوند به اتاق...فکر نمی کنم از سحرها و افطارهای امسال چیزی نصیب ما بشه. تو شدی همه دین و ایمان من عزیزم.
خدایا شکرت به خاطر این حس زیبا به خاطر این عشق که روح و روانم رو پر کرده و به جسم نحیف و خسته ام قوت بخشیده...برای این لبخندی که خستگی ناپذیرم کرده ....برای این دستهای کوچکی که به دستهای خالی وکوچکم قوت بخشیده ...به خاطر این چشمهای زیبایی که شبهای تاریکم رو نورانی کرده و بی خوابی رو برام تبدیل به یه دعای خالصانه و دلنشین کرده...برای این صدایی که گوشم رو می نوازه و هر لحظه منو سرمست می کنه ...برای این انرژی جدیدی که در رگهایم با هر نگاه دارا تزریق می کنی ، برای تمام این لحظات زیبا خدایا متشکرم
احساس می کنم که بزرگ شدم.بزرگ شدنی از جنس سحرهای زیبای این روزها خدایا برای این احساس دل انگیز متشکرم.
پی نوشت:فردا سال روز تولد من است. ۲۹ سال تمام . وارد سی امین سال زندگیم می شوم. چه با شکوه. دلم برای ۳۰ سالگی مادرم و آن روزهای خودم تنگ شده چه کودکانه فکر می کردم "۳۰ سال ؟!چقدر زیاد" و حالا فکر می کنم"۳۰ سال؟! من هنوز بچه ام"...
همه
لرزش دست و دلم
از آن بود که
که عشق
پناهی گردد،
پروازی نه
گریز گاهی گردد.
ای عشق ای عشق
چهره آبیت پیدا نیست
و خنکای مرحمی
بر شعله زخمی
نه شور شعله
بر سرمای درون
ای عشق ای عشق
چهره سرخت پیدا نیست.
غبار تیره تسکینی بر حضور ِ وهن
و دنج ِ رهائی
بر گریز حضور.
سیاهی
بر آرامش آبی
و سبزه برگچه
بر ارغوان
ای عشق ای عشق
رنگ آشنایت
پیدا نیست
امروز از اون روزهاست دلم بدجوری گرفته خستگی تن هم دامن می زنه به این حالم. هرچی فکر غم انگیزه اومده سراغم.
دور و برمون زیاد دیدیم زن و شوهرهایی که سنی ازشون گذشته سی سالیه با هم زندگی کردند بچه هاشون بزرگ شدند.از پیششون رفتند یا کمتر باهاشون وقت می ذارن. انتظار من اینه که اینا دوباره برگردند سمت هم به لذت های مشترکشون بپردازن به چیزهایی که تو این سالها خیلی فرصتش نبوده... با دوستهای همسن و سالشون باشند سفر کنند و همچنان عاشق باشند یه چیزی تو مایه اون روزهای راحت و پر از عشق اوایل زندگی، بدون بچه...ولی خوب اصلا این خبرها نیست از هم دور شدند حسابی افسرده و خموده اند هیچ تفریح دو نفره ای هیچ صحبت خارج از روزمرگی هیچ احساس لذتی وجودنداره. اگه کسی بچه هایی براشون برنامه ای گذاشت هستند والا نه بیشتر اوقات خونه اند یا نهایتا اگه خیلی اکتیو و اهل حال باشند برنامه های انفرادی دارند هرکی با دوستهای خودش یکی پی مذهب اون یکی دنبال شعر و موسیقی یکی دنبال ورزش اون یکی پای تلویزیون یکی سفر با دوستاش اون یکی عضو کلوپ X تازه می گم این ایده آلشه اگه اکتیو و سرحال باشند.
دلم می گیره دلم اینو نمی خواد دوست دارم خودمو بزارم جای اونها ببینم من چی، من کدوم طرفیم؟ لذت های مشترکم رو با آرش مرور می کنم لیستم خیلی طویل نیست ، آره کوتاهه. روزی که دارا بزرگ شده ، خستگی زمان رو تنم نشسته ،خیلی توان و شور این روزها رو ندارم، احتمالا به اندازه حالا هم ملاحظه دور و برم رو نمی کنم و خودخواه تر شدم اونوقت چی می شه ؟! نه من دلم نمی خواد اون روزها تنها باشم . دوست ندارم پی کارهای شخصیم باشم .من دلم می خواد مشترک لذت ببریم دوست دارم تا وقتی زنده ام این حس زوج بودن بمونه. باید یه فکری واسه اون روزهام کنم فکر کنم این روزها رو هم بهتر کنه...
الان که حالم خوش نیست ولی حتما براش یه فکری می کنم...لذت های مشترک ماندگار؟؟؟
پی نوشت:دیروز عجب هوایی بود بوی دل انگیز پاییز مشامم رو بدجوری قلقلک می داد دارا توی صندلیش اون پشت توی هوای خودش بود و منم شیشه رو داده بودم پایین و از بوی خاک بارون خورده اونم وسط تابستون حال می کردم بارون رو شیشه نشسته بود علیرغم میلم برف پاک کن رو زدم تا جلو یه کمی قابل دیدن شه که یهو دیدم دارا داره می لرزه و با تمام وجود گریه می کنه هق هق می زد بچه ام . از برف پاک کن می ترسید . دوستان کار ما تو روزهای برفی و بارانی فصل های سرد درآمده....
چشمام از خواب پره .عذاب وجدان سرکار بودن یه طرف نگاه شیطون و سرحال دارا یه طرف دیگه بهم تلنگر می زنن خواب و استراحت بعد از ظهر رو از سر به در کن....یه سری توپ و ماشین و کتاب می آریم روتخت درروهای تخت رو هم بالش می ذاریم تا با خیال راحت یه چند دقیقه ای بازی کنیم.چند ثانیه اول اوضاع خوبه صدای قهقه اش دلم رو می لرزونه...نگاش می کنم حظ می کنم...یاد لباس های نشسته اش می افتم سوپ داره یا نه؟ کی وقته سرلاکشه ؟ شام چی درست کنم ؟ لباسها چند روزه تو ماشینند؟ آشغالهای سطل دستشویی رو از کی خالی نکردم؟ پا دریها افتضاحند از کثیفی ...
نوازش یه دست مخملی رو پاهام منو به خودم می آره می خواد بیاد بالا سرشو می رسونه به سرم با اون چشمای براقش زل می زنه تو چشام دهنشو باز می کنه لپامو دماغمو چشامو بوس می کنه.بهم می فهمونه که حواسش به منه می دونه حواسم پرته و فکرم باهاش نیست بغلش می کنم زیر گردنشو بوس می کنم لبخند می زنه با دستاش بازوهامو نوازش می کنه می خوابونمش سر تاپاشو غرق در بوسه می کنم چشماشو می بنده خودشو ولو می کنه مست میشه دلم می ریزه حالم از فکر کارهای خونه عین خودشون بهم می خوره از هرچی که منو ازش غافل می کنه من عاشق این لحظاتم آخه. می دونم به همین زودیها از کفم می ره کاش هر ثانیه ام فقط با فکر تو می گذشت...
عصر جمعه بعد از قرنی ما تصمیم گرفتیم یه بیرون سه نفری بریم و کمی از حال و هوای خونه و خونه مامان ها در بیایم و سه تایی حال کنیم. تشریف بردیم اریکه ایرانیان بعد از یه گردش مختصر و تماشای مغازه های خالی تصمیم بر این شد که بریم سینما. بلیط های اون شب همه پیش فروش شده بود برای جلوگیری از پکیدگی و به سرانجام رسوندن تفریح سه نفره برای فردا شب فیلم " همیشه پای یک زن در میان است " رزرو شد.تمام شنبه با خیال خوش سینما سپری می شد.مامان آرش گفت دارا رو بیارید اینجا ما گفتیم نه بعد هرگز داریم می ریم تفریح بی بچه که صفا نداره.... سرخوش از این برنامه هیجان انگیز سه نفره و تصور اینکه من و آرش کنار هم توی سینما نشسته ایم و پاستیل می خوریم و بچه مان هم روی ما لم داده و بعد از کمی تماشای اطراف و فیلم وقتی جذابیتش تمام شد با خوردن مختصری شیر به خواب می ره و ما فیلم می بینیم و هرچند هم فیلم چرند باشه به تنوعش و بیدار شدن حس زندگی در وجودمون می ارزه. کسالت روز شنبه و شلوغیش با این تصورات دل انگیز سپری شد و یه مامان خستگی ناپذیر تند و تند کارها رو انجام داد بچه رو برد برای چک آپ ماهیانه درمانگاه سوپ درست کرد شام آماده کرد خونه رو جمع و جور کرد بچه رو حاضر کرد خسته و کوفته به امید یه سینمای دلچسپ زد بیرون از خونه و تو دلش فکر کرد همه اینا وقتی برگردیم تبدیل به یه خاطره شیرین شده. همه چی خوب پیش می رفت به موقع رسیدیم بلیط رو گرفتیم .تو سالن انتظار همه به دارا می خندیدند قربون صدقه اش می رفتند و از نگاهاشون می شد فهمید که از خنده ها و بازیهای سه نفره ما شاد شدند...تو سالن سینما دارا آروم نشسته بود و مردمی رو که جاهاشون رو پیدا می کردند تماشا می کرد به چراغ پله و مشعلهای روی دیوارها ذوق می کرد.چراغها خاموش شد و تیتراژ فیلم پخش می شد که دارا شروع به آواز خوندن و فریاد کشیدن کرد. هر چقدر سعی می کردم شیر بخوره خودشو به سمت بالا پرتاب می کرد دست می زد سر سری می کرد هوار می زد من و آرش هم خندمون گرفته بود هم عصبی شده بودیم یه اسباب بازیهایی براش آورده بودم تا می دادم دستش پرتاب می کرد. خلاصه متصدی سینما محترمانه ازمون خواهش کرد بریم اون آخرباصطلاح لژ بشینیم.همه اونهایی که قربون صدقه دارا می رفتند چنان چپ چپ نگاه می کردند انگار که تا به حال بچه ای ندیدند...تو اون چند ثانیه 100 نفر برگشتند و نچ نچ کردند.جونم براتون بگه تا آخر فیلم دارا و باباش بیرون بودند و می خندیدند البته آخرش دیگه آرش بریده بود و من تک و تنها با فکر مغشوش و عذاب وجدان از تنهایی آرش مثلا فیلم تماشا می کردم و هر چند دقیقه یه سری بیرون می زدم. بعد از 2 ساعت یه فیلم چرند دیده بودم و پشیمان و خسته با یه بچه خواب آلود یه بابایی که کلی از خود گذشتگی کرده بود وخسته بود برگشتیم خونه. چند وقت پیش نونوش یه مطلب تو همین مورد نوشته بود که به دلم نشسته بود ولی خوب ملموسش همین دیشب بود که به عرض رسوندم. بچه دارها اگه تا حالا مستفیض نشدید خدا قسمتتون کنه!!!!!